تبليغاتX
غزل، دختر شرقی ....
 اگر بینم که غمگینی،ز چشمان سیاهت اشک می بارد،

زمین و آسمان را زیر و رو سازم که بنیادش برا ندازم

 

اگر بینم که غمگینی،به قلبت آیه های یاس بنشسته،

چنان فریاد خواهم زد که تا عرش الهی را بلرزانم

 

اگر بینم که غمگینی،نگاهت سرد و خاموش است،

روم پیش خدا خواهم مرا زندانی زندان غمهای جهان سازد تو را آزاد گرداند

 

 اگر بینم که غمگینی،روم بر آسمان،

در قعر جنگلهای بی پایان،

به عمق سرد دریاها،

کلید رمز خوشبختی دنیا را به دست آرم به زیر پایت اندازم

 که تو لبخند شادی را به لب آری...................

+ نوشته شده توسط ghazal در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 6:10 |
خيلي سخته که .... خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که دلت بخواد گريه کني ، اما بهونه ي درست و حساب نداشته باشي .... خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه دفعه اشک از چشات جاري بشه ............
+ نوشته شده توسط ghazal در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 15:42 |
اینجا خبری از قدم زدن زیر باران و بوییدن گل یاس نیست

ما اینجا زندگی می کنیم

رویا نمی بافیم ....
+ نوشته شده توسط ghazal در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 7:7 |
 

میخوام بشینم کنار سرمای این فصل

 

و توی سفره آسمون به ماهی که عینک زده و ستاره هایی که بهش چشمک میزنند

 

 به تو نگاه کنم

 

تو هی اخم کنی و خودت رو بزنی به اون راه

 

و

 

من هی نگاهت کنم

 

تو حتی من رو نشناسی

 

ولی من هی نگاهت کنم

 

تو

 

تو دلت بگی عجب آدم سمجی

 

و من توی دلم بگم ماه این همه سال به ستاره ها توجه نکرد اما ستاره ها که خسته نشدند

 

و هی نگاهت کنم

 

 

+ نوشته شده توسط ghazal در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 13:47 |

 

عشق ، خجالت ، حسرت ...

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا مي‌کرد . به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به اين مساله نمي‌کرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسيد.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم
...

تلفن زنگ زد.خودش بود. گريه می‌کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي‌خواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسيد.. .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم...

 

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمي‌خواد با من بياد". من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی‌کرد و من اين رو ميدونستم، به من گفت: "متشکرم، شب خيلی خوبی داشتيم"، و گونه منو بوسيد...

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم...

 

يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می‌کردم که درست مثل فرشته‌ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. مي‌خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی‌کرد ، و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشکرم و گونه منو بوسيد ...

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم...

 

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت "تو اومدی؟ متشکرم"...

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم...

 

سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه مي‌کنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود:

 

تمام توجهم به اون بود. آرزو مي‌کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو مي‌دونستم. من مي‌خواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی‌ام... نيمدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم... با خودم فکر می کردم و گريه !........

 

 

 

 اگه هم ديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ،

 خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ،

 خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ،

 منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از  شما

خجالتی تر و عاشق تر باشه.....................

 

از طرف گلم ( علی )

 

+ نوشته شده توسط ghazal در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 5:6 |
دلم واست تنگ شده........

 

چرا نیومدی؟؟؟

+ نوشته شده توسط ghazal در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 12:56 |
گفتی وقتی خواستی گريه کنی برو زيرِ بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببينه و بهت بخنده

گفتم اگه بارون نيومد چی؟؟

گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ...

گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...

گفتی به چَشم ...

حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمی باره ...

 

و تو هم اون دور دورا ايستادی و داری بهم مي خندي ...

 



 سخته يکی بهت بگه ستاره شو ببينمت ...

 

 بعد يه کم که بگذره بگه ديگه نيا ببينمت ...نه؟

 

از طرف گلم ( علی )



+ نوشته شده توسط ghazal در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 6:12 |
مواظب افكارت باش كه گفتارت مي شود ...

مواظب گفتارت باش كه رفتارت مي شود ...

مواظب رفتارت باش كه عادتت مي شود ...

مواظب عادتت باش كه شخصيتت مي شود ...

مواظب شخصيتت باش كه سر نوشتت مي شود ...

 حضرت علی (ع)

+ نوشته شده توسط ghazal در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 7:36 |
+ نوشته شده توسط ghazal در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 5:59 |
به شونه هام تکيه نكن... من از تو افتاده ترم....

 ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم.....

كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم...

 يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم....

من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها....

نه برده ي حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها...

من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم!

 قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم........

+ نوشته شده توسط ghazal در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 6:9 |
ای لحظه ها من از شما سرخورده ام ، ترکم کنید...


ای روز و شب من ادمی دل مرده ام ، ترکم کنید...


من تا گلو در حسرتم ، افسرده ام ، ترکم کنید...


از وحشت فردای خود ازرده ام ، ترکم کنید...


ای اشک گرم ، ارام بریز بر گونه بیمار من...


لذت ببر ای غــــــــم ، تو هم از این همه ازار من...


در لحظه بیداد غم ، کی میشود غمخوار من ؟...


ای زندگی من خسته ام...............................

+ نوشته شده توسط ghazal در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 6:29 |
صحبتهایم را با جان دل خرید


چیدمش از شاخه با شوق آن گل را گرفت


گفت: بعد تو با گلت خلوت کنم


هر دو چشمان اشک آلود دور از هم شدیم


او به راه خود من به راه خود.........................

+ نوشته شده توسط ghazal در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 4:37 |

من و انتظار و کابوس تنهایی
من و قصه ای که هر لحظه اینجایی
دارم آیینه ها رو گم می کنم کم کم
تو رو هر طرف رو می کنم می بینم
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی
اگه این بهارم بر نگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمیمونه
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم از خودم با فکر تو رد میشم
آغوش بی روح و با تو بلد میشم
نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی
تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی
اگه این بهارم بر نگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمیمونه
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی.........

 

 

از طرف گل پسر

+ نوشته شده توسط ghazal در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 11:20 |

 

آينده به چه كارم مي ايد

جز

تو را داشتن و

با تو خنديدن

داشتنت

پايان تمام پيشگويي هاست

........................

+ نوشته شده توسط ghazal در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 21:44 |

باز هم به دنبال یک شعرم

 

که بگویم کلام آخر را

 

می زنم ورق کتاب این دل را

 

می کنم زیر و رو خاطراتم را

 

نه حدیثی، نه شعری و غزلی

 

و نه حتی کلامی از باران

 

همه کلمات من تهی شده اند

 

و پر از یک کلام نفرت بار

 

از "من" این خدای خودخواهی

 

یعنی از غرور بی فرجام

 

سخنم گرچه گنگ است و نامفهوم

 

سخن از دور ریختن "من" هاست

 

پس از این در میان دفتر من

 

می رود"من" و این "ما"ست که پا برجاست....

+ نوشته شده توسط ghazal در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 22:57 |
+ نوشته شده توسط ghazal در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 15:51 |

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

 بي تو بودن گرفته

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

 گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

 و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

 تو هم به من فکر می کنی؟

.......................................

 

 

+ نوشته شده توسط ghazal در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 12:57 |

اینکه میگم دوسِت دارم

اینکه میگم تورو میخوام

اینکه میگم هر جا بری

تا آخرش باهات میام

 

اینکه میگم عاشقتم

من تا همیشه باهاتم

اینکه میگم پیشم بمون

چه توی شادی چه تو غم

 

دروغه محضه به خدا

من دیگه دوسِت ندارم

اسم تو رو، روی لبم

از رو عادت میارم

 

دروغه محضه به خدا

من دیگه دوسِت ندارم

تو یکی از همین روزا

میرمو تنهات میذارم

 

از بازیای روزگار

فرهادِ تو بی تیشه شد

پنجره شکستمون

چند روزیه که  شیشه شد

 

به هر چیزی که فکر کنی

از توی چشمات میخونم

تا یه قدم برمیداری

من انتهاشو میدونم

فرزاد فرومند

 

 

 

 

خیلی شعرش قشنگه،حتما گوش کنید..............

 

+ نوشته شده توسط ghazal در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:29 |

دنیا رو بد ساختن .. کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد .. کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری .. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

 

 

 

زدم فریاد خدایا این چه رسمی است رفیقان را جدا کردن هنر نیست رفیقان قلب انسانند خدایا بدون قلب چگونه میتوان زیست 

 

 

     

 

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد ... 

 

 

 

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

 

 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ghazal در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 15:19 |

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدنداستاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذاریداستاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است........

 

 

 

+ نوشته شده توسط ghazal در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 12:6 |

کوچه                                              

بي‌تو، مهتاب شبي، باز از آن چه گذشتم،
همه‌تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه‌ي جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه‌ي ماه فروريخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد: تو به من گفتي :
 «از اين عشق حذر كن !
لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينه‌ي عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا، كه دلت بادگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»
بازگفتم كه: «تو صيادي و من آهوي دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم !»
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله‌ي تلخي زد و بگريخت...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد !
يادم آيد كه: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آرزده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي‌تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !

بي‌تو، اما،

            بي‌تو، اما،

                          به چه حالي ....... !

+ نوشته شده توسط ghazal در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 11:55 |

وقتي يک دختر حرفي نميزند ميليونها فکر در سرش مي گذرد

 

وقتي يک دختربحث نميکند عميقا مشغول فکر کردن است

 

وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود

 

وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد: خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد

 

وقتي يک دختر به تو خيره مي شود شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي

 

 وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد آرزو مي کند براي هميشه مال او باشی...........

 

+ نوشته شده توسط ghazal در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 10:38 |

 

سراغ از من نمی گیری گل نازم.

نمیشناسی صدای گهنه سازم

نمیدونی مگه، اینجا دلم تنگه

نمی بینی مگه با غصه دمسازم

سراغ از من نمی گیری نگیر اما فراموشم نکن هرگز گل زیبا...........

 

 

+ نوشته شده توسط ghazal در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 10:33 |

 

دختران شهر به روستا مي انديشند .

دختران روستا در آرزوي شهر مي ميرند.

مردان بزرگ به آرامش مردان کوچک مي انديشند

,مردان کوچک در آرزوي آسايش مردان بزرک مي ميرند,

کدام پل در کجاي جهان شکسته است که هيچ کس به خانه اش نمي رسد !!!...............

+ نوشته شده توسط ghazal در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 13:12 |
در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم .

اصلا به تو افتاد مسيرم كه بميرم.

يا چشم بپوش از من و از خويش برانم .

يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم.........

 

+ نوشته شده توسط ghazal در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 4:44 |
تو را من چشم درراهم
اگردست محبت سوی من آری
مرا درقاب یک اندیشه پنداری
وشاید
شاهدی از جنس تنهایی خود حساب آری....

+ نوشته شده توسط ghazal در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 4:33 |
من هیچ کسم !تو کیستی؟
تو هم آیا هیچ کسی؟
پس ما یک جفتیم
به هیچ کس مگو
مبا دا رسوایمان کنند
چه ملال اور است کسی بودن
چه شرم آور است همچون غوکان
نام خود را در سراسر بهاران
به منجلابی ستایشگر گفتن .....



بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگزاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است.........
+ نوشته شده توسط ghazal در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 4:22 |

 

هدیه یکی از دوستای خوبم......

+ نوشته شده توسط ghazal در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 5:16 |

+ نوشته شده توسط ghazal در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 5:8 |

كاش در دنيا سه چيز وجود نداشت

   غرور

                 عشق

                                   دروغ

آنگاه كسي به خاطر غرورش به عشقش دروغ نمي گفت........

 

 

+ نوشته شده توسط ghazal در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 5:55 |